دستهشعر

سرزمین من

س

چهره ات کشوری گسترده
پایتختی سرخ را داراست
گفته اند جنگ های بسیاری
از گذشته بر سر آن لبهاست
منم آن شاعر ایلامی
اهل استان غربی و محروم
از پس کوه ها آمده ام
پایتختی بخندد بر روم

بعد از او هیچ کس نمی آید…

ب

بغض هایی برای تنهایی
اشک هایی که شور سرریز است
باز بیقراری در کافه
جای خالیش آن ور میز است
قهوه ای که سرد و تلخ می ماند
سهم من از جای خالی اوست
بعد از او هیچ کس نمی آید
دل من پایبند بی مثالی اوست…

نوشته‌های تازه