دستهشعر

نمیدونم

ن

نمیدونم… نمیدونم چرا به هیچی نمیرسم… چقد آرزو به دل موندن سخته…. حالم اصلا خوش نیست…نابسامانم می دونی خیلی خیلی خیلی سخته که از یه فاصله ی دور به یه انسان بگی دلم برات تنگ شده و آرومت نکنه… خیلی چیزا به دلم مونده…خیلی چیزا… داشتن یه مرد یه تکیه گاه یکی که دلم خوش باشه به بودنش که بدونم اگه باختم اگه خوردم زمین یکی هس دستمو بگیره… خیلی دلم می خواست...

سرزمین من

س

چهره ات کشوری گسترده
پایتختی سرخ را داراست
گفته اند جنگ های بسیاری
از گذشته بر سر آن لبهاست
منم آن شاعر ایلامی
اهل استان غربی و محروم
از پس کوه ها آمده ام
پایتختی بخندد بر روم

بعد از او هیچ کس نمی آید…

ب

بغض هایی برای تنهایی
اشک هایی که شور سرریز است
باز بیقراری در کافه
جای خالیش آن ور میز است
قهوه ای که سرد و تلخ می ماند
سهم من از جای خالی اوست
بعد از او هیچ کس نمی آید
دل من پایبند بی مثالی اوست…

نوشته‌های تازه