دستهیاداشت

نمیدونم

ن

نمیدونم… نمیدونم چرا به هیچی نمیرسم… چقد آرزو به دل موندن سخته…. حالم اصلا خوش نیست…نابسامانم می دونی خیلی خیلی خیلی سخته که از یه فاصله ی دور به یه انسان بگی دلم برات تنگ شده و آرومت نکنه… خیلی چیزا به دلم مونده…خیلی چیزا… داشتن یه مرد یه تکیه گاه یکی که دلم خوش باشه به بودنش که بدونم اگه باختم اگه خوردم زمین یکی هس دستمو بگیره… خیلی دلم می خواست...

بیست و هشت

ب

حرف های زیادی هستند که هنوز به تو نگفته ام یک دنیا شعر که هنوز نسروده ام خیلی از کافه هارا به امید اینکه باهم برویم هنوز نرفته ام! من حتی برآی دیدن فیلمی که دوستش داشتی بلیط سینما را خریدم، وتا خواستم روی صندلی بشینم نتوانستم و صندلی من و تو…خالی ماند. من همیشه همین گونه دیوانه ات بودم همینقدر بی منطق و یکجورهایی احمقانه من بآزیگرخوبی نیستم وقتی دوستت دارم بازی نمیکنم! این واقعیت من است. من...

به وقت دلتنگی

ب

چند ساعته به وقت دلتنگی قفلم رو همون آهنگ همیشگی… عیبی نداره چشمتو وا کن…عیبی نداره باز غمگینم… بازی نکن با قلب داغونم…من آخر بازی رو میدونم… من آخر بازی رو میدونم؟آخرش اونیه که قول دادیم؟ اون که بهم خورد.. تهش چیه پس؟ته این گریه هام کجاس؟ ته این همه ناراحتی و استرس و حال خراب به چی میرسه؟ نمیشد ماه قسمت من شه؟نمیشد انگار… عیبی نداره باز غمگینم…عیبی نداره...

سورپرایزی که سورپرایز نشد…

س

دومین نوشتم تو این وبلاگ و شاید آخرین نوشتم باشه… نوشتن رو دوست داشتم، خیلی مینوشتم ولی اتفاقاتی افتاد که نوشتن از سرم پرید، پرید تا اولین نوشته توی این وبلاگ… حالا این دومین نوشتم میتونه باشه… از تولد قبلی که این وبلاگ هدیه من به یاس بود، فکر تولد دومی بودم، مثلا الان که فکر تولد سومی هستم که باهمیم… کلی برنامه ریزی کرده بودم برای این روز خاص ولی اتفاقاتی افتاد که برنامه...

بیست و هفت

ب

بیست و‌ هفت اسفند یاد من میاره که ته مه های زمستون برام عزیزترین آدمو داره…تو! تو خودت میدونی امسال می فهمیم که دور بودنت چقد دلمونو میچلونه… تو مث هوا می مونی … من نمیخوام ازت دور باشم،تو منبع همه ی حال های خوبی،همه ی حرفایی که آدما تو راه بزرگ شدن باید بشنون،همه ی اون بپا گفتنایی هستی که آدمو جدا میکنه از اینکه راه آدمای معمولی و سطحی رو برن، تو برا من همه ی اون چیزی هستی که...

نوشته‌های تازه