انتهای دوستی

به انتهای دوستی ام با او نزدیک میشدم،در مدت دوستیمان زیبایی های کمیابی را باهم شریک می شدیم
چون دو آینه که مدام در حال انعکاس همدیگرند…

ما در یکدیگر ابدیت را به تماشا نشستیم…
اما روزی میرسد که دایره می چرخد و بالاخره دوران تمام می شود
هر زمستانی بهاری…وهر بهاری پایانی دارد
در جایی که عشق هست دیر یا زود جدایی هم هست!


خسته ام از هوای زندگی ام

می روم با خودم قدم بزنم

می روم از خودم رها بشوم

می روم با خودم به هم بزنم

من به پایان رسیده ام دیگر

خسته ام از تمام جریان ها

تا که از خود رها شوم امشب

جاری ام در تن خیابان ها

مثل رودی که شاخه شاخه شده

هر رگم سمت دیگری رفته

بس که با خود غریبه ام حتّی

سایه ام سمت دیگری ، رفته

با خودم فکر می کنم که چه را

سرنوشت از خدا تقاضا کرد

ما به ناحق تقاص پس دادیم

زندگی با من و تو بد تا کرد

زندگی حکم می دهد ! باشد !

من به روی تو پلک می بندم

در خودم حبس می شوم کم کم

توی آغوش خویش می گندم

مثل شیطان به جلد خود رفتم

در بهشتی که قسمت من نیست

باید از این مسیر برگردم

با منی که به فکر مردن نیست

با منی که به فکر مردن نیست

می روم بی تو سوی زندگی ام

نه نباید که عطر تو بوزد

باز از چارسوی زندگی ام

دست های تو را رها کردم

در هوایی که ناگهان بد شد

آسمان هم برای باریدن

روی تنهایی ام مردد شد

می روم بی تو با خودم باشم

با زنی که عمیق بیدار است

با زنی که عمیق می میرد

با زنی که عمیق ناچار است

روی برفی که تازه باریده

رد پاهای من تماشاییست

در مسیری که انتخاب من است

رد پای بزرگ تنهاییست… .