سورپرایزی که سورپرایز نشد…

دومین نوشتم تو این وبلاگ و شاید آخرین نوشتم باشه… نوشتن رو دوست داشتم، خیلی مینوشتم ولی اتفاقاتی افتاد که نوشتن از سرم پرید، پرید تا اولین نوشته توی این وبلاگ… حالا این دومین نوشتم میتونه باشه…

از تولد قبلی که این وبلاگ هدیه من به یاس بود، فکر تولد دومی بودم، مثلا الان که فکر تولد سومی هستم که باهمیم…

کلی برنامه ریزی کرده بودم برای این روز خاص ولی اتفاقاتی افتاد که برنامه کلا تغییر کرد… اون سورپرایز اصلی که باید میشد نشد، چون از شب قبلش بنا به دلایلی مجبور شدم لو بدم…

به هر حال، رسیدیم به تولد، با کلی خستگی راه…

خستگی که با دیدنش همه از تنم رفت… بغلش آروم ترین جای ممکن برای یه آدم دیوونه ست، آدم دیوونه ای که بد عاشق شده…

آدمی که دل به کسی نمیداد ولی حالا با  فکر کردن بهش بغضش میگیره، انقدی عاشق شده که داره به جنون میرسه…

بغلش… لبهاش… زیبایی غیرقابل وصفش… چشمای دیوونه کنندش…

کلمه برای وصف زیباییش کم میاد…

نمیدونم چه مدتی بغل هم بودیم، چه مدتی فقط زل زده بودیم توی چشم هم و از هم سیر نمیشدیم…

انقد خوب بود که حتی نمیدونم چی بنویسم…

همیشه همین قد خوب و مغرور و دلفریب بمون یاسم…

عاشقتم بهترین من… لحظه لحظه داشتنت فوق العادست… انقد محو زیباییت بودم که یادم رفت تولدتو تبریک بگم، تولد مبارک خانومم…

درباره نویسنده

سامان

فارغ التحصیل کارشناسی نرم افزار، علاقه مند به برنامه نویسی، طراحی وب، تکنولوژی های نوین، یادگیری و فیلم

ارسال دیدگاه

نوشته‌های تازه

بایگانی