برای تو

برای تو

برای چشم هایت…برای ریزخنده هایت…برای تمام دلبری هایت… دلم کار دست خودش داده…

کاش خدا برای قلب من کاری کند…

 

من به بت خانه ی چشمان تو هر لحظه روانم

دین و ایمان مرا عشق تو افکنده به جانم

روز و شب زمزمه ام رقص خیالت شده است

برده ای عقل و حواسم …شده ای ورد زبانم

تو مقدس تو به دور از همه کس جلوه ی نوری

من مهجور ستم دیده و درگیر فغانم

بوسه بر جای قدم های تو احساس غریبی ست

که نگنجد به خیالم… به نگاهم… به بیانم

گر به دنبال قدم های تو من در تب و تابم

چه کنم از غم گم کردن راهت نگرانم

بنواز این دل تنهای مرا نغمه ی هستی

تو بهاری…من بیچاره گرفتار خزانم…

نظری افکن از گردش گرداب تصور

لحظه ای آسوده ام ساز که دیگر نتوانم…

دست و پا میزنم ای دوست به دریای وجودت

باورم کن که موجی خسته و آشفته روانم… .

درباره نویسنده

یاسمن

کمی شاعرو کلی عاشق
خواننده هرشعری هرخطی هر اثری...
با ادبیات زندگی می کنم...
یک ریاضی دان باید کمی هم شاعر باشد؛)

ارسال دیدگاه

نوشته‌های تازه

بایگانی