نابسامان

دست نوشته های یک دختر اردیبهشتی

آخرین نوشته ها

نمی فهمم

ن

نمی فهمم خودمو…
هم خوشحالم …هم ناراحت….
خیلی منتظر این روز بودما…خیلی…یعنی از اول آشناییمون تا الان…ولی خب…دله دیگه…تنگ میشه🙂
نمیدونم چی بگم…
نشسم زیر بارون و آهنگی که پخش میشه امون نمیده به گلوم…
یه شب زیر بارون که چشمم براهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب ناامیدی…

دنیای ما

د

دنیای ما مثل یک پیاده رو است که در انتهای آن با کسی قرار داریم…
برای رسیدن به طرف مقابلمان باید از خیلی ها در این مسیر بگذریم…
باید چشم روی خیلی ها ببندیم و ایمان داشته باشیم آنکه در نهایت برای ما
ایستاده است ارزش این همه رهگذر را دارد ….

نوشتن

ن

نوشتن خیلی خوبه…
اما خوندن یه نوشته همیشه لذت بخش تره برا من
مهم نیس که یه نوشته کوتاه باشه یا طولانی
مهم اینه که حرفی که باید رو بهت زده باشه…

نامه ای به دخترم

ن

سلام دخترم من مادرت هستم.یاسمن. می خواهم این روزهایی که نیستی از روزهایی برایت بنویسم که قرار بود باشی. ماجرا اینگونه بود که من عاشق شدم…عاشق پدرت. لابد از خودت می پرسی عشق چیست؟ فکر می کنم در دوره و زمانه ی شما این کلمه مفهومی نداشته باشد‌… عشق چیز غریبیست دخترم. عشق همانیست که تو حاصلش بودی. عشق یعنی دلت بین همه ی آدم ها برای یک نفر بیشتر بتپد… عشق پدرت...

نوشته‌های تازه

بایگانی